شاعری که شعرهاش را کسی نخواند
در کنار رنج هاش،
غصه هاش،
هیچ کس، برای لحظه ای نماند...
دل شکسته ای که با تمام دل شکستگی
بی تفاوت از کنار سر خوشان عبور کرد
و کنار دل شکسته ای نشست...
مرد جاده های بی کسی
رهگذار سالهای واپسین
شاعر ترانه های بی طنین...
باز مثل هر شبانه روز...
باز هم برای تو...
چند بیت واژه را نثار می کند...
و سکوت تو هنوز
مثل هر شبانه روز
پاسخ تمام شعر هاش می شود...
تا اینکه چند گویم از مدعی شکایت
یا سر به جیب گیرم با سینه ای غم آلود
در پرسش از نهایت در پاسخ از بدایت
ساقی بده شرابی، باشد که مست گردم
شاید که در خماری یابم ره هدایت
از نرگس خمارش ما هم خمار گشتیم
ساقی پیاله ای را بر ما بکن عنایت
تسکین درد هجرش قرابه ده به مستان
گرچه حرام باشد در مصحف و روایت
ساقی شراب صافی، گیر از دو چشم خیسم
دریاچه ای است اشکم بی حد و بی نهایت
در دلش بغض فروخفته صد طوفان است...
شاخه یاسمن گوشه باغ عریان است
آفتاب است غمش کز پس ابر پنهان است...
یاسمن خسته و تنها زغم دوران است
چشم بر راه ببسته است مگر قاصد نور
باز گردد دگر بار از آن راه دراز
و نوازش کند آرام آرام
با سر انگشت حنا بسته خویش
شاخه سوخته از سرما را...
او اگر بار دگر پاشنه خویش گذارد در باغ
ز پی اش لاله سرخ، بلبلکان می آیند
تا نوازش بکنند
شاخه یاسمن گوشه باغ...
غوغا
من و تو هر دو تنهاییم، آری
اسیر دست غم هاییم، آری
تو بی من غرق غم، من بی تو تنها
ولی با هم چه غوغاییم، آری
بیا بنشین کنارم نازنینم
من وتو پیش هم ماییم، آری
رها کن درد و غم ها را رها کن
من وتو مال فرداییم، آری
من وتو پیش هم، با هم چه آرام
بدون هم هیاهوییم، آری
بدون هم دو جوی خشک و بی آب
کنار هم دو دریاییم، آری
ز غم ها خسته اما چهره مان شاد
محبت را سراپاییم، آری
خوشم با خنده های گاه گاهت
و محتاج خوشی هاییم، آری
رها کن رنگ پاییز و زمستان
که از سمت بهارانیم، آری
نگاه
بعد تلاقی دو نگاه، عاشقانه ها
می ریزد از لب من تو شاعرانه ها
دیروز باز به دفتر شعرم ورق زدم
جاریست نام تو در این ترانه ها
هرچند دست من از دست تو جداست
با یاد تو گذشته تمام شبانه ها
دنیا می گذرد، نام ما ولی
ثبت است بر جریده عالم، بر زمانه ها
من از دیار غم از شهر رنج ها
تو از دیار عشق و گل و شادمانه ها
روزی زنام من زتجلی اسم تو
خواهند سرود عاشقان جهان عاشقانه ها

