بهانه ی تمام لحظه های شاعرانه است
بهار، غنچه یا که گل، کدام یک نام توست
بگو، چرا که نام تو، ردیف این ترانه است
سرشته عشق با گِلم، گُل هزار نقش من
ز درد و رنج هم اگر بگویم عاشقانه است
زبیت بیت این غزل، شکوه نام تو چکد
که شعر ناب نام تو، شکوه حافظانه است
نگاه کن، که عاشقی، بدون این نگاه ها
تمام، رنج و غصه و عذاب جاودانه است
نگاهی عاشق و زیبا، طلوع شاهراهی بود
من از چشمات فهمیدم که با گل نسبتی داری
"که با دست نگاهت در دل من عشق می کاری"
تو هم چون آینه هستی، زلال وساده، بی کینه
چو چشمه صاف و پاکی تو ، پری شهر آیینه
تو از ایل بهارانی، صمیمی ساده و سرمست
تو هم چون آسمان هستی، لطیف و آبی و یکدست
صفای رود را داری، میان دیدگان خود
مرا راهم بده بانو، به قلب مهربان خود
به قربانت بیا بنشین، کنار این دل خسته
که با تو شاد و خوشحالم، و بی تو زار و پر بسته
که در آن جاده تنهایی ها،
می رسد تا دم گلخانه تنهایی دوست...
چشم از خلق جهان می بندم
و در اندیشه و رویا و خیال
می روم سوی افق
سوی گلخانه تنهایی دوست...
می گشایم در را
نرم نرمک قدم خویش روان می سازم
سوی تنها گل تنهایی دوست...
می برم دست به سوی گل تنهایی خویش
می کنم من گل تنهایی را
از میان علف خاطره ها...
پرپرش می کنم می ریزم
در کنار گل تنهایی دوست...
گل تنهایی از ابداعات شاعر آبها، سهراب است.


