یاسمن
آسمان گریان است
در دلش بغض فروخفته صد طوفان است...
شاخه یاسمن گوشه باغ عریان است
آفتاب است غمش کز پس ابر پنهان است...
یاسمن خسته و تنها زغم دوران است
چشم بر راه ببسته است مگر قاصد نور
باز گردد دگر بار از آن راه دراز
و نوازش کند آرام آرام
با سر انگشت حنا بسته خویش
شاخه سوخته از سرما را...
او اگر بار دگر پاشنه خویش گذارد در باغ
ز پی اش لاله سرخ، بلبلکان می آیند
تا نوازش بکنند
شاخه یاسمن گوشه باغ...
+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت23:39توسط سینا قصاع |


